جعفر شهرى باف

328

طهران قديم ( فارسى )

مواظب مزاحمان بوده فحش داده فحش خورده معارضه بكند ، مخصوصا در وقتى كه آژان مأمور آن هم پست خود را براى قضاى حاجت يا كارى رها كرده واگن را به حال خود گذارده بود كه بايد مسافران قيد سوارى را زده آن را براى لشوش بگذارند ! واگن‌سوارى نه تا آن حد شيرين بود كه ولگردان خيابانى را با همه خفت و خوارى و دشنام و قنوت « 35 » واگنچى و گرفتارى و توقيف آژان و دريده شدن رخت و كلاه تشويق مىنمود بلكه تا آن اندازه لذيذ و دلچسب مىآمد كه كمتر امكان داشت كسى به آن دسترسى داشته ، اگر چه خود صاحب اسب و درشكهء شخصى بوده باشد و بتواند از آن صرف نظر بكند ، چنانچه خود حقير اگر از آن جمله ولگردان خيابانى نبودم كه بتوانم از طريق بالا رفتن از آن ارضاء ميل بكنم ، اما از بهترين كامرانيهايم بود كه دفعه‌اى براى پدر يا مادر مسيرى در راه واگن پيدا شده مرا نيز دنبال داشته باشند ، همچنين از آرزوهايم كه روزى استقلال مالىاى داشته بتوانم هر چه دلخواهم باشد سوار آن شده كامرانى بكنم ، به گواهى اين اتفاق كه چون روزى يك پنج قرانى كه لاى درز سنگ راه آب جلو حياط افتاده بود و براى بدست آوردنش سنگ نيز به روى دستم برگشته ناخن انگشت ( بنصر ) « 36 » م را تا حد افتادن صدمه رسانيد يافتم همهء آن را شش شاهى شش شاهى واگن سوار شده از سر خط به ته خط رفته از ته خط به سر آن برگشتم ، مگر چند صد دينارى از آن را كه در هر آخر خط به بستنى دادم ! شايد براى مردم امروز كه از كثرت سر و صدا و دود و ازدحام ، از اتومبيلهاى آخرين مدل خود بيزار و آرزوى ساعتى پياده‌روى در كنارى خلوت مىكنند ، توصيف واگن و لذت سوارى آن دور از تصور بوده باشد ، اما براى مردم آن زمان

--> ( 35 ) . دعاى بعد از ركعت دوم نماز كه دستها جلوى رو بگيرند ، اما در اينجا شلاق درشكه‌چيها و گارىچيها ، از زه رودهء تابيده كه بر سر چوبى مانند تركهء انار يا آلبالو مىبستند ، پاره نشدنى و دردآور و آزارنده كه چون ضربه‌اش به بدن مىرسيد جايش بكلفتى طناب نازكى بالا مىآمد ؛ بچه‌هايى كه پشت درشكه مىپريدند از اين قنوت نصيب كامل مىبردند . ( 36 ) . انگشت بعد از ميانى چسبيده به انگشت كوچك - انگشتها به اين صورت شناخته مىشوند : 1 - انگشت بزرگ ( شست يا ابهام ) 2 - سبابه يا انگشت شهادت 3 - انگشت ميانى يا وسطى 4 - انگشت بنصر يا چهارم - 5 - انگشت كوچك يا خنصر .